|
| نبض ماهـ 🌙 |
کِی بهـ انداختنـ سنگـ پیاپی در آبــ ، مــاهـ را می شود از حافظهـ آبــ گرفتـ ؟!
|
گویا وبلاگ یه مخاطب غالباً چراغخاموش و البته محترم داره که کلاً آدما رو خیلی به چالش میکشونن🤪
یعنی اینقدری که ایشون سوتیهای منو گوشزد کردن الان دارم با استرس تایپ میکنم خدا شاهده!!!
راجع به پست قبل هم یه قضیهای رو عنوان کردن که سه چهار دقه مبهوت و ناباور فقط زل زده بودم به اون کلمهه😑😐
دلم نیومد پست رو اصلاح کنم😅
امان از بیخوابی و کمخوابی :/
تازهشم من استقلالی هستم خب.. ://
ولی در کل ممنونم آقای علی😓 شما اگه معلم یا استاد بودین شاگرداتون سر به کدوم بیابون میذاشتن؟!😁
یهو یه چیزی شد که یهو دلم واسه اون روزا که توی تیممون آقای رادان بود تنگ شد
ایضاً اون روزا که تِرَک های سون باند رو هم گوش میکردیم!
پ.ن: آقای رادانِ پلیسِ مدیرعامل سابقِ پرسپولیس؟!هرگز!!
بیربطنوشت: ولادت بیبی جانمون و روز زن و روز مادر مبارک :)
خوشبگذره!
+ یه #تازه_مامان ِ سرشار از کسرِ خواب!!
خونه خودمم..وسط سالن دراز کشیدم، لوستر دقیقا بالای سَرَمه و با یه دو دوتا چهارتای ساده اگه بیفته روم از ناحیه کلیه و روده و پانکراس و کبد به طور کلی نابود میشم :/
مامانم سمت چپم نماز میخونه و جوجه سمت راستم خوابیده..
یکشنبه ساعت ۳ نیمه شب دوتا خاله های همسر رسیدن..
همون روز حجامت پشت گوش امیرصدرا بود بخاطر زردیش و شبش هم یه جراحی کوچولو..
سهشنبه پیش عربمقصودی بودم و البته با کشیدن بخیه چنننندان معجزه ای توی حالم ایجاد نشد..توی همون ساختمان مطب یه متخصص اطفال و متخصص مغز و اعصاب کودکان بود و نوبت گرفتیم واسه امیرصدرا که حال عمومیش رو چک کنه..توی اون نیمساعتی که منتظر بودم نوبتمون شه جرأت بلند کردن سرم رو نداشتم..بعدم یه سوالی از دکترِ پرسیدم که چن ثانیه نگام کرد و گف حالت خوبه؟! و همین جمله کافی بود که من بزنم زیر گریه :/
دیروز ظهر قومی قبیله ای اومدیم خونه ما از خونه مامانم..و امروز صبح مادر همسر و خاله هاش رفتن تهران مهرآباد و بعدم مشهد..
و من؛ درد به صورت نقطه به نقطه توی بدنم میپیچه و من هی میگم دردی که نکشتت قوی ترت میکنه :||
به همسر گفتم زولبیا بامیه بخره :/ امیدوارم پیدا کنه
پنجمین روز گذشت،
پنجمین روز بیحد عاشق بودن..
پنجمین روز بیشتر شریک زندگی بودن..
پنجمین روز درک مضاعف مامان و بابا و البته با شرمندگی چندبرابر..
پنجمین روز یک ساعت خواب درست و حسابی نداشتن..
پنجمین روز درد کشیدن موقع نشستن و پاشدن و راه رفتن..
پنجمین روز با خنده های یهوییش لبخند زدن و با گریه هاش ضجه زدن!
پنجمین روز مادر بودن..
پنج روزه زندگی معنای متفاوت تری داره..وقتی چشم باز میکنم اولین چیزی که توی ذهنمه نوزاد کوچولویی که مادرش منم..من به این دنیا آوردمش و مسئولیت صد در صدی دارم در قبالش..تا یک هفته پیش فکر کردن به این موضوع حقیقتا چندان جذاب نبود..هنوز خودخواهانه میگفتم پس خودم چی؟! ولی ظرف چند ساعت همه چیز عوض شد!! حالا دیگه هدف اصلی "امیرصدرا"س..سلامتیش، آرامشش، رفاهش، آیندهش، خواستهش، و و و و و شیر و بادگلو و پمپرز ش که پیش پا افتاده ترینه هم الان از باقی چیزا مهم تره!! متن فقط این فسقلیه..باقیِ چیزا مطلقاً حاشیهس!!
از چیزی که فکر میکردم سخت تره..شب اولی که خوته بودیم و مامانا سعی داشتن قنداقش کنن و جیغ میکشید من و پدرش فقط اشک میریختیم!!
و روز بعد که با مامان و بابای من رفتیم شنوایی سنجی تا وقتی که دکتر نتیجه رو بگه من اونقدر حالم بد شد که اختیار بغض توی گلوم رو نداشتم و هق میزدم..
یا دیشب که یکم رنگش به زردی میزد و اونقدر که من وحشت زده بودم بابا و مامانم بردنش دکتر و تا برگردن هزار بار جون دادم..
یا بعدش که اتفاقی شیر پرید توی گلوش و یه سرفه کرد و من چنان وحشتزده جیغ زدم که همه با سرعت نور خودشون رو از سر سفره رسوندن توی اتاق..
یا همسری که از خوابش نمیگذشت و الان چند شبه به خاطر این کوچولو تا صبح لامپ روشن رو تحمل میکنه..
و هزار هزار مورد مشابه..
فکر نمیکردیم انقدر عاشقش بشیم..هر روز از ته دل واسه همه آرزو میکنم این حالُ..این عشقِ انگار نفرین شده رو!_در عین حال شیرین_
سلام :)
خب!
همونطور که مستحضر هستین(!) سهشنبه هفته پیش رفتم سونو و گفت فسقلی نچرخیده..روز بعدش هم عربمقصودی گفت نخواهد هم چرخید و برم بیمارستانی که میخوام نوبت عمل بزنم!!
ولی من دست رو دست گذاشتم!! و یکشنبه تصمیم قطعی گرفتیم خودِ دکترم عملم که و رفتیم پیشش و ایشون گفت همین فردا!!انتظار بیشتر ریسکه..با اینکه شوکه بودیم ولی قبول کردیم و تند تند کارای نامه و پذیرش بیمارستان و بستری رو انجام دادیم..بعد هم بدو رفتیم خونه من ساک خودم رو بستم و خونه رو جارو کردیم و قس علی هذا..تو این فاصله مادر همسر هم بلیط گرفت که بیاد..بعد از انجام کارای خونه و جا دادن خریدای همون روز توی خونه برگشتیم خونه مامانم و من تتمه کارای شخصیمو اونجا انجام دادم و دو شب تونستم بخوابم..البته ۳ که مادر شوهر رسید بیدار شدیم..و بعد ساعت ۹ اومدیم بیمارستان..بعد از ثبت اسمُ و آدرس تو پرونده بخش، آنژیوکت زدن و یه سرم قندی نمکی(از ۱۰ شب قبل ناشتا بودم) که همون سرمم بخاطر خطای انسانی از جانب خودم پررر از خون شد :// خلاصه..۱۱:۱۵ صدام کردن برم اتاق عمل..وای از وحشت نمیتونستم قدم از قدم بردارم..پاهام مییلرزیدا..توکل کردم به خدا و خودمو به خودش سپردم و رفتم..بعد از چندقه کاملا ریلکس و آروم بودم :)) البته طول کشید تا برم تو فاز اصلی اتاق عمل و درواقع ۱۲ پروسه زایمان شروع شد!..بیحسی موضعی زدن و با اینحال من کاملا بدنم رو حس میکردم و چندبار هم بهشون گفتم و مجبور شدن دوز دارو رو ببرن بالا..باعث شد یهو افت فشار پیدا کنم و ضربان قلبم کم و کم و کمتر بشه..تکنسین بیهوشی و دکترش بالای سرم بودن و نگران و مدام چکم میکردن و با سوالای مختلف هوشیاریمو میسنجیدن ولی حالم واقعا بد بود..گوشم هم به حرفای دکترم بود و دستیارش که پشت یه پرده نازک کنار شکمم بودن و متوجه میشدم نینی به دلم چسبیده و قصد نداره باهاشون همکاری کنه بیاد بیرون بزووووور فشار کوچولو دنیا اومد..چندبار حالش رو پرسیدم و تاکید میکردن همهچیش خوبه ولی من نا آروم و البته نیمه هوشیار بودم..میفهمیدم دکتر داره چیکار میکنه و منتظر بودم بچه رو ببینم..گویا نشونم دادنش و حتی بوسیدمش و بعد کلاً از هوش رفتم..بیدار که شدم توی ریکاوری بودم و هذیون میگفتم!!!!
تقریبا۱:۳۰ آوردن منو توی بخش و همزمان مامانم هم رسید و همسر از محوطه بیمارستان تماس تصویری گرفت و با بابا هم حرف زدم و پدر همسر نیز زنگید..ولی خب انقدر که میللللرزیدم از درون همه نگرانتر شده بودن..۲ پسرم رو آوردن پیشم..بیشتر از قبل عاشقش شدم..یه عروسک ریزه میزه دوست داشتنی که هر ثانیه بابت داشتنش شاکر خدا هستم..!
ساعت ۵ به بعد اجازه حرکت و خوردن آب و غذا بهم دادن و البته دردا هم شروع شد..یه وقتایی خوبه ولی یه وقتایی غیرقابل تحمل میشه و بزور مسکن کنترلش میکنن..ساعت ۶ هم ملاقات بود و هم محمد رو دیدم هم بابا و مهدی و فائزه..مادرشوهرمم رفت و مامانم موند..پسر کوچولو هم از اون موقع تا حالا اجازه نداده من و مامانبزرگش راحت بخوابیم!..
الان هم امیرصدرا خوابیده به زوووور و التماس هم مامانم تازه تونسته یه استراحتی بکنه..البته مامانای جدید اومدن و بخش حسابی شلوغه..
+ وقتی خوابه دلم واسش تنگ میشه..
و خدا خواست ۷ بهمن بشه قشنگ ترین تاریخ زندگیمون..
سر فرصت میام کلی چیز تعریف میکنم :))
یک جنین زنده بریچ با ضربان قلب طبیعی(159 amp) و اندام حرکتی فعال رویت شد.
.
.
.
چند دقه قبل تر من و آقای همسر توی سالن انتظار:
محمد: فک میکنی چرخیده؟!
من: نمیدونم..هرچی که صلاحه..اما اگه نچرخیده باشه خیلی یه دنده و سرتقه!!
محمد: عین مامانش!!
من: 😐
...
پنجشنبه عروسی داریم😭من دلم میخواد برم😭مامانم میگه نه!بابام میگه من صلاح نمیبینم و همسر هم میگه یکاری نکنیم آخرکاری که یک عمر پشیمونی توش باشه😭
باید ببینم فردا عربمقصودی چی میگه..
صبح رفتیم سونو گفتن استثنائا دکتر شب میاد..و نوبت داد واسه۸:۳۰..۸:۳۰بدو بدو با مامان رفتیم دیدیم ۳۴ نفر جلومن هنوز😨و به این ترتیب ساعت۱۱:۲۰نوبت ما شد..
+توضیح: عروسی اصفهانه :))
از نظر روحی نیاز دارم به خرید یک عالمه چیز فانتزی..از پارچه بگیر تا پاککن و تراش بامزه و دخترونهطور!! ولی از نظر تایم و وقت بشدت محدودم :(
کلاس امروز ؛ خوب بود..مِن باب امور جاریه ی نوزاد از بدو تولد الی دوماهگی..فقط اینکه دیگه کلافهم..نمیدونم اون دویست و خورده ای روز گذشته رو چجوری تحمل کردم ، ولی این پونزده شونزده هفده روز پیشِ رو انگار دیگه خیلی جانکاه میگذره.. :/
به همسر میگم تا یک هفته آینده یه جلسه هم واسه باباها میذارن، شرکت کن!
میفرمایند اگه تا اون موقع به دنیا نیومد چشم!
×××
×××
×××
××××××
××××
××
جانا سخن از زبان ما میگویی!!
دلم واسه داداشم تنگ شد یهو..
از نظر روحی نیاز به چندتا کتاب خوب و با حال هم دارم..
___
میدونم بعد از اومدن جوجه حال روحیم از اینی هم که هست بهم ریخته تر میشه و اوضاعم وخیمتر..تلقین نمیکنم ابداً..دارم خودم رو بررسی میکنم..اونقدری که تلخی ها یادم میاد شیرینی ها رنگ میبازن..اونقدری که مایل به گریه کردنم خنده از ته دل از وجودم دوره..اونقدری که دلخور میشم از هرررررکسی و نمیتونم کینه به دل نگیرم ازشون..و هزار چیز دیگه..
اول خدا..دوم خدا..سوم خدا..بعد خودم و خانوادم میتونیم کمک کنیم واسه رد شدن از این بحران..
___
اینکه الان خیلییی پست میذارم بخاطر اینه که از ماه دیگه قطعا کمتر میتونم بیامااا!!
خدایا شکرت که بهمن شد!!اگه زودتر فوریه هم بشه ممنونتم!!فعلا همین!!